خیلی دلتنگ میشم. ساده فکر میکردم. دوست داشتم. احساس دوست داشته شدن میکردم. انگاری لبریز بودم. نمیدونم چه راهکاری برای خودم داشته باشم تا احساسات سرکوب شدم من رو نابود نکنن. من نمیخوام نابود بشم. بخاطر خانوادم نمیخوام. بخاطر خود خوبم نمیخوام. میدونی لحظاتی رو دارم سپری میکنم که هیچ چیز برام طعمی نداره. هیچ چیز تو اطرافم رو نمیتونم احساس کنم. دارم مینویسم و میدونم من خوب میشم. میدونم تمام این روزها رو پشت سر میذارم. میخوام خودم رو ببخشم. لطفا به خودت سخت نگیر. خوب شو خوب شو خوب شو... فرصت نداری باید زود خوب بشی باید کارهای بزرگی انجام بدی.. کارهای کوچیک بزرگ. عزیزم لطفا خوب شو. من نگرانتم. این رو از گل های تو گلدون که دارن خراب میشن میفهمم. حال دلت شده مثل گل های تو گلدونت. بهشون توجه کن. حواست باشه بهشون آب بدی. باهاشون مثل قبل حرف بزنی. نازشون کنی. برگ هاشون رو پاک کنی. روزهای پاییز داره میاد. و من مدام پرت میشم به زمان های مختلف زندگیم. ثبات احساسی ندارم. خشم نگرانی ناراحتی دلتنگی ترس... و تا کورسویی از امید رو میبینم میخوام بهش چنگ بزنم بگم رهام نکن. خدا جون زندگی هم کوتاهه و هم خیلی وسیعه. خجالت میکشم برای حال خودم ناراحتم. نمیخوام به خودم اجازه بدم که بازم ناراحتی کنه. دیگه بسه.
برچسب:
نویسنده: sounbol